
قرار بود سه شنبه بعد از ساعت کاری راه بیفتیم و بریم یزد. ولی سه شنبه با کمال تنبلی و البته ذوق زدگی حس سرکار رفتن نداشتم. هر وقت خودم سرکار نمیرم نمی تونم ، یعنی دلم نمیاد رامبدو صبح زود بیدارش کنم که به مدرسه بره. همین شد که تا نزدیکیای ظهر خوابیدیم. یهو دیدم دلارام داره با عجله بیدارم می کنه که بلند شو که حسابی کار داریم. سریع ناهار درست کردم و چند تا تیکه رخت و لباس برداشتم و چای و میوه حاضر کردم و خونه را حسابی جارو کشیدم و لباسا رو تو ماشین ریختم و حموم رفتم. تا همه کارامون تموم بشه ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود. سعید هم زود اومد و ناهار خوردیم و چون از قبل با داداشم هماهنگ کرده بودیم ، تقریبا با هم راه افتادیم. اتوبان قم تقریبا شلوغ بود ولی شوق و ذوق خونه پدری باعث میشد احساس خستگی نکنیم.
توی راه هوا خیلی سرد و خشک بود. از لای در و پنجره های ماشین باد سردی میومد. ولی چهارتایی به کتاب صوتی که گذاشته بودم گوش می کردیم و زمان برامون با شنیدن داستان زودتر می گذشت. حدودای ساعت 10 بود که بالاخره رسیدیم. البته مجید زودتر رسیده بود شاید نیم ساعتی و رفته بودن خونه باباجان. ما هم تا رسیدیم رفتیم کافه خواهرام و یه قهوه خوردیم و همگی باهم رفتیم خونه باباجان.
دو روز کاملا بهشتی را گذروندیم. هر چهارتامون دور هم بودیم . شبها به عادت همیشه تا دم صبح بیدار بودیم و حرف و خنده و پاسور و شب نشینی زن کویر...
ما را در سایت زن کویر دنبال میکنید
برچسب: تعطیلات,گذراندید؟,
نویسنده:
بازدید: 167
تاريخ: سه
شنبه
21 آذر
1396 ساعت: 9:40