زن کویر

خرید بک لینک
دیدین اصلا سرماخوردگی شوخی سرش نمیشه ؟ پریروز که با کمال پررویی راه افتادم رفتم سر کار و اتفاقا اونقدر کار و جلسه پشت سر هم داشتم که تا دیر وقت هم سرکار موندم. بعدش هم تا اومدم خونه و شام پختم و به بیماران داخل خونه رسیدگی کردم آخر شب بود. ولی امان از نصف شب. حدودادی ساعت 3 نصف شب از درد بیدار شدم. نمی تونم بگم کجام درد می کرد چون واقعا تک تک سلولای تنم درد می کرد. انگاری یکی داشت رگهای پاهامو می کشید بس که پاهام غش می رفت و مور مور می شد. سرم هم که اندازه یه اتاق شده بود و روی گردنم سنگینی می کرد. خلاصه تب و لرز هم اضافه شد و خیس عرق می شدم و اصلا یه وضعی. دیروز صبح هم کلی کار داشتم. دو تا هم متقاضی کار و مصاحبه کاری داشتم. ولی صبح که پا شدم رامبدکمو راهی مدرسه کنم ، تو دلم گفتم کون لق همه دنیا. اصلا نمی تونم راه برم چه برسه به اینکه برم سرکار و هشت ساعت کار کنم. مگه من چی کمتر از سعید دارم که هنوز بعد از 4 روز از رختخوابش بلند نشده و همچنان ناله می کنه ؟ هیچی دیگه دو تا قرص سرماخوردگی خوردم و یه اس ام اس فرستادم برای منشی و گفتم نمیام و برگشتم تو تخت و سرمو کردم زیر لحاف و با کمال آرامش خوابیدم. نزدیکیای ظهر چنان بدن درد گرفته بودم که واقعا گریه کردم. یه چیزی می گم یه چیزی می شنوین. من واقعا آدم لوسی نیستم . تحمل دردم خیلی بالاست. ولی درد دیروز وحشتناک بود. دوباره مسکن خوردم و ب زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 152 تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 13:24

1. هفته ای که گذشت به شدت قاطی بودم. یعنی از صبح علی الطلوع که پا می شدم مثل برج زهر مار بودم تا نصفه شب که می رفتم کپه مرگمو بذارم. از زمین و زمان ناراضی بودم و می نالیدم. روزی هزار بار به بی عرضگی و ناتوانی های مختلفم تف مینداختم و کل جلسات کاریمو در حالیکه وانمود می کردم سخت در حال یادداشت کردن مطالب مهم ! جلسه ام ، لیستی از بی عرضگیهام تهیه می کردم و کنارش تا می تونستم به خودم بد و بیراه می گفتم. جالب هم اینه که ظاهرم هیچی را نشون نمیداد و همچون یه آدم ریاکار دروغگو همچنان نیشم باز بود و از درون می سوختم و از بیرون می ساختم. هیچ اتفاق جدیدی هم نیفتاده بود که بگم دلیلش مثلا اون بود. ولی جذر و مد سینوسی افکار و حال و احوالم به شدت متلاطم بود. اونقدر حالم خراب بود که در یک اقدام انتحاری و با اصرار بی دریغ مهرنوش رفتم باشگاه و هر چی مهرنوش نق زد که بریم بدنسازی یا پیلاتس یا نمیدونم چی چی ، من برای زومبا ثبت نام کردم. با توجه به اینکه کلا از بچگی رقاص خوبی بودم و عاشق رقصیدن بودم ، فکر می کردم تو زومبا هم خیلی سریع سرامد بچه های کلاس میشم که دیدم ای دل غافل ، زومبا اصل مهمش تمرکز کردن و هماهنگی ذهن و بدنه و منم که در حضیض هماهنگی ذهنی بودم ، عملا هر دو جلسه این هفته را به جز بدن درد و تعرق ، بقیه ش مسخره خاص و عام بودم. خلاصه که بدجور نا میزون بودم. شب تصمیم می گرفتم زود بخوابم ، ت زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: همینجوری, نویسنده: بازدید: 180 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

1. دیروز مدرسه رامبد دعوتنامه فرستاده بودن برای جلسه اولیا و خیلی هم اصرار کرده بودن که حتما یکی از والدین باید بیان. طبق معمول سعید قبول زحمت کرد و رفت. از بعد از ظهر دیدم تو کانال کلاس چهارمیها مامانای بچه ها دارن در مورد سخنران و سخنرانی عالی و به دردبخورش حرف می زنن. شماره تلفن سخنرانو رد و بدل می کردن و خلاصه خیلی خوششون اومده بود. از اونجایی که هیچ وقت قاطی داستاناشون نمیشم چیزی نپرسیدم. شب که سعید که به خونه اومد ازش پرسیدم حالا این آقای دکتر چی می گفت که اینقدر مادرا خوششون اومده بود؟ سعید با تعجب گفت باورت نمیشه هر چیزی که در هر موردی می گفت همه با تعجب گوش می دادن و سوال می کردن ولی من هر چی فکر کردم دیدم دقیقا ما داریم همونطوری با بچه هامون رفتار می کنیم. گفتم یعنی یه دکتر تحصیل کرده خارجکی را از اروپا برداشتن آوردن حاصل تجربیاتشو بگه ، اون وقت تو میگی ما روش زندگیمون مثل حرفای اونه ؟ گفت آره . بیشترین تاکیدی که این سخنران داشته این بوده که اینقدر به بچه هاتون فشار میارین که درس بخونن و نمره خوب بیارن ، چقدر تلاش می کنین که مهارتهای زندگی ، شاد زندگی کردن ، استقلال و آزادی را یاد بگیرن ؟ بچه ها باید از همون کودکی مستقل بار بیان. تو روابط بچه ها با دیگر بچه ها و آدم بزرگا دخالت نکنین. به سوالاتشون شفاف جواب بدین. برای پریود دختراتون و بلوغ پسراتون جشن بگیرین . بهشون آزا زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نزدیکست, نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

قرار بود سه شنبه بعد از ساعت کاری راه بیفتیم و بریم یزد. ولی سه شنبه با کمال تنبلی و البته ذوق زدگی حس سرکار رفتن نداشتم. هر وقت خودم سرکار نمیرم نمی تونم ، یعنی دلم نمیاد رامبدو صبح زود بیدارش کنم که به مدرسه بره. همین شد که تا نزدیکیای ظهر خوابیدیم. یهو دیدم دلارام داره با عجله بیدارم می کنه که بلند شو که حسابی کار داریم. سریع ناهار درست کردم و چند تا تیکه رخت و لباس برداشتم و چای و میوه حاضر کردم و خونه را حسابی جارو کشیدم و لباسا رو تو ماشین ریختم و حموم رفتم. تا همه کارامون تموم بشه ساعت حدودا 2 بعد از ظهر بود. سعید هم زود اومد و ناهار خوردیم و چون از قبل با داداشم هماهنگ کرده بودیم ، تقریبا با هم راه افتادیم. اتوبان قم تقریبا شلوغ بود ولی شوق و ذوق خونه پدری باعث میشد احساس خستگی نکنیم. توی راه هوا خیلی سرد و خشک بود. از لای در و پنجره های ماشین باد سردی میومد. ولی چهارتایی به کتاب صوتی که گذاشته بودم گوش می کردیم و زمان برامون با شنیدن داستان زودتر می گذشت. حدودای ساعت 10 بود که بالاخره رسیدیم. البته مجید زودتر رسیده بود شاید نیم ساعتی و رفته بودن خونه باباجان. ما هم تا رسیدیم رفتیم کافه خواهرام و یه قهوه خوردیم و همگی باهم رفتیم خونه باباجان. دو روز کاملا بهشتی را گذروندیم. هر چهارتامون دور هم بودیم . شبها به عادت همیشه تا دم صبح بیدار بودیم و حرف و خنده و پاسور و شب نشینی زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: تعطیلات,گذراندید؟, نویسنده: بازدید: 167 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

از وقتی برگشتیم سرماخوردگی دست از سرمون برنداشته. یه جور مهربانانه و با محبتی یکی یکیمونو درگیر کرده. اولش سعید مریض شد. یعنی سرحال و قبراق ولی خسته از راه که رسیدیم ، اولش گفت سرم درد می کنه و خسته ام و رفت خوابید. صبح شنبه که بیدار شدم دیدم رفته تو اتاق رامبد خوابیده(قبلا گفته بودم رامبدکم میاد پایین تخت ما می خوابه). رفتم دیدم اوخ اوخ تب داره هزار درجه. چشاش هم وا نمیشه. سعید کلا تو عمرش داروی شیمیایی هم نخورده و نه می خوره. مریضیهاشو با استراحت و جوشونده خوب می کنه. هیچی دیگه عصر که برگشتم دیدم هنوز همونجا چهار چرخش هواست و خوابیده. شلغم پختم و سوپ و آبمیوه و از این چیزا. بود تا دیروز . دیروز هم سعید همچنان دراز کش بود. فقط جاش عوض شده بود و اومده بود تو هال جلوی بی بی سی خواب بود. نمی دونم اخبارو برای کی روشن کرده بود. منم صبح که رفتم سرکار اولش خوب بودما ولی کم کم حدودای ساعت 10 یک لرز عجیبی افتاد به تنم که با کاپشن و کنار شوفاژ هم گرم نمی شدم. بعدش هم بدنم درد گرفت به قسمی که کم مونده بود گریه کنم. حالا عصرش کلاس زومبا هم داشتم خیر سرم. نمی تونستم راه برم چه برسه به اینکه برم ورزش. حدودای 2 بعد از ظهر اومدم خونه و رفتم زیر چند تا لحاف و خوابیدم در حد بنز. آخرای شب بیدار شدم دیدم سعید اون طرف درازه منم این طرف درازم و بچه هام سوت و کور آروم دارن درس می خونن. هر کار کردم از س زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 142 تاريخ: سه شنبه 21 آذر 1396 ساعت: 9:40

هفته گذشته رامبد هر شب داشت در مورد شورای دانش آموزی و علاقمندیش برای کاندید شدن تو این شورا صحبت می کرد. کلی فکر و ایده جدید مطرح می کرد تا بتونه شعار طراحی کنه و تبلیغ کنه و رای بیاره. از اونجایی که رامبد هم مثل خواهرش بچه به شدت آروم و عاقل و ساکتیه ، ما خیلی خوشحال بودیم که بالاخره تصمیم گرفته از لاک سکوت خودش در بیاد و یه کار گروهی بکنه. همیشه تو مدرسه و قبل ترش تو مهد کودک به ارومی و منظم بودن معروف بوده. حتی تو مدرسه ناظمش اسمشو گذاشته آقای متین و همیشه برای بچه ها رامبد را مثال میزنه. از طرفی من واقعا نگران این همه عاقل بودن و بزرگ فکر کردن رامبدم و خیلی دوست دارم بچه هام بچگی و جوونی کنن. خلاصه روز چهارشنبه با انرژی و تشویق راهی مدرسه شد که کاندیداتوری خودشو اعلام کنه. اون وقت میدو زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: مادرانه, نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1396 ساعت: 11:10

تا جاییکه خودمو می شناسم آدم به شدت پیچیده ای هستم. ظاهر و باطنم اونقدر فرق داره که گاهی خودم انگشت به دهان میمونم. نه اینکه فکر کنین خدای نکرده آدم دوروی منافق ریاکاری هستما ، نه . اتفاقا سادگی و بی شیله پیله بودنم در حد خُل وضعی و چِل بودنه. ولی ن زن کویر...

ما را در سایت زن کویر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 207 تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 0:29

صفحه بندی